أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

230

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بادى از زير عرش درآيد ، كى آن را بادى مثيره گويند ، و بر درختهاى بهشت بزد « 1 » ، اوراق و اغصان او را بهم « 2 » دركوبد ، نغمه‌اى « 3 » از ايشان پيدا شود ، اهل بهشت از خوشى آن بىهوش گردند . جبّار عالم « 4 » رضوان را گويد : بندگان مرا چه رسيده است ؟ و او خود داناتر « 5 » . رضوان قصه بگويد « 6 » بتقديرها « 7 » . جبّار عالم « 8 » گويد : بندگان من ، در وقت « 9 » آواز درختان مى چنين كنيد « 10 » ، در وقت « 11 » سلام كلام « 12 » رحمن چه خواهيد كرد . پس ملك تعالى « 13 » عقل و هوش بازشان دهد « 14 » ، و حجاب « 15 » جلال بردارد و گويد : بندگان من ، سلام عليكم طبتم « 16 » . بنده از جوانب لذات آواز سلام حق يابند متحيّر بمانند . ملك تعالى « 17 » گويد : بندگان « 18 » من ، اين نه بانگ درختان است و نه آواز مرغان است ، اين « 19 » منم كى آفريدگار و پادشاه عالم‌ام « 20 » . بيت اين نه دنياست تا پيام كنم * اين بهشت است مى تمام كنم اين توى تو كى مى مقام كنى * و اين من‌ام من كى مى سلام كنم اى عجب به يك پيام او كى به اين عالم آمد ، صد هزاران « 21 » زلزله و ولوله از آن پيام با واسطه در دل عاشقان پديد آمد . چون لذت پيام به‌واسطه اين چنين بود ، ندانم تا لذت سلام بىواسطه بر چه آيين بود . شعر « 22 » روزگارم همه فرخنده بكام تو بود * سزد اين كام كسى را كى غلام تو بود

--> ( 1 ) - وزد ( 2 ) - در هم كوبد ( 3 ) - در متن : نعمتى ( 4 ) - + جل جلاله ( 5 ) - « و او خود داناتر » ندارد ( 6 ) - حال باز گويد ( 7 ) - « بتقديرها » ندارد ( 8 ) - + تعالى و تقدس ( 9 ) - + استماع ( 10 ) - مىكنند ( 11 ) - + استماع سماع و ديدار ( 12 ) - « سلام كلام » ندارد ( 13 ) - + و تقدس ( 14 ) - بديشان باز آرد ( 15 ) - + از جمال ( 16 ) - + فادخلوها خالدين ( 17 ) - ندارد ( 18 ) - بنده ( 19 ) - + سلام رب رحيم و رحمن است ( 20 ) - از « منم كه آفريدگار . . . » ندارد ( 21 ) - هزار ( 22 ) - بيت